شاید باز مینویسم برای اینکه بگویم دردی نوشته ام
شاید زیاد جالب نباشد اما من مدتهاست نوشتن رابرای تسکین درد کنار گذاشته ام ..
شاید مینویسم که اگر روزی خاطر نازنینت آزرد و گفتی مدرکی برای دل نوشته هایت داری .
این نوشته های بی مزه را به رو کنم ..
یا به خودم ثابت کنم که روزی در پس این روزرهای بی خاطره کاغذهایی سیاه شد برای نمونه از
خاطرات این روزها
یا شاید گاهی که به خاطر می آید اتفاقی باید بیفتد .. اینجا را امن ترین جا برای حرف زدم بر
می گزینم ..
یا شاید ..
از اینها بگذریم .. این روزها هیچ حرفی آنقدر مهم نیست .. مثل اردیبهشت .. مثل بهار
انگار هیچ چیز لذت سابق را ندارد نه اردیبهشت نه بهار نه لذت زندگی در یک روز صاف و آفتابی
انگار معنای زندگی عوض شده .. چیز هایی دیگری لذت را ترجمه می کند
چیزهایی که این قرنِ اصطکاک فلز وحکومت کاخهای سیمانی آن را تعیین می کنند
گاهی دوست دارم به فراز بلندترین نقطه در شلوغ ترین نقطه شهر بروم و ببینم که چقدر این مردم خاموشند در این هیاهوی فلز و فولاد..
چقدر پر عجله و با شتاب می دوند .. شاید برای پول شاید برای یک لقمه نان .. شاید سکس .. شاید قدرت
ولی حتی به ذهن هیچ کدامشان هم نمیرسد که تمام قدمهایی که بر میدارند به سوی مرگ است .
مرگی که می خندد به آنها شبیه خندیدن من در کودکی وقتی به دنبال پروانه می دویدم .
وقتی دوستان بغض گلویشان را می فشارد
من آرام می پرسم .. اتفاقی افتاده ؟
جواب می دهد ؟ دلم می خواهد بمیرم ..!!؟؟!!
چه چیز مادی است که جوانی در اوج سنین زندگانیش به مرگ التماس می کند
ودر بانگ این افکار و شکایت ها و حکایت .. باز مجبورم بخندم
به اینکه جوابی نمیابم ... به اینکه همه می گویند زندگی همین است. همین
صبح کار .. خانه درس خواب........ صبح کار .. خانه ...............
اه . مهربانا گاهی فکر میکنم که باید دلم خیلیی تورابخواهد..
گاهی فقط شبها معنای زندگی مفهوم می دهد ..
آنجا که نه صدایی است نه نوری و نه اثری از دنیای ماشینی شهرمان
در فاصله ای آنطرف تر بلبلی هر شب می خواند
شاید او هم دردهایی مثل من دارد که هر شب برایت می گوید
و چقدراتاق تاریکم را دوست دارم
حقیقت این است که انقدر از تو دور شده ایم که فقط شبها که همه خوابند به زمین می آیی
قدم میزنی به دنیایی که ساخته ایم غرق در آن شده ایم نگاه میکنی
شاید دلیل اینکه دوردستها که بویی از بوق و دود ماشین و دستکاری ما نیست
آرام تریم این است که تو در آن حضور داری
آه .. افسوس که هر سال می گذرد و ما به سمت مرگ چه با شتاب می دویم ..
واخرش نفهیمیدیم برای چه زنده ایم
در این اوج و حضیض ها مشتاق بودم که حس کنم که روزی بهتر می شود ..
روزی این درد ها این روزمره گی ها .. تلخ کامی ها می گذرد
بهار باز همیشگی و ماندگار و زیبا می شود ..
هر سال که می اید دیگر فکر سال جدید و دردهای نو را نمی کنیم ..
ولی نشد .
اما شاید به قول سهراب
((کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که بین گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم ))
.. اما ترانه روشن من
سپیده بی انتها و زلال من
رفیق روزهای تنهایی
اینها همه درد است
خودت هم میدانی
درمان تمام شان فقط جرعه ای از زلال پاک و لایظال بارگاه آسمانی و ملکوتی توست
تمام اینها را بارها و بارها در رونوشتهایم در این صفحه مجازی دفتر خاطراتم یا سر رسیدهایم
یا تکه کاغذهای سفیدم نوشته ام که اخرش بگویم ..
اینجا روی این زمین سردبین انسانهایی که لذت شنیدن به صدای قناری را با رنگ اسکناس تعویض می کنند
آنقدر هم دردها دردناک نیستند اگر تو باشی
اگر تو بمانی
میدانم که هستی
در همین نزدیکی
لای این شب بو ها .. پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب .. روی قانون گیاه
