به نام خداوند خوب

 

بعد از تمام دلتنگیهای امسال ..

به سادگی هر لبخندی 

  سلام

  شاید خوب باشم .. شاید دلم تنگ نباشد .. شاید هم خوشبخت

همیشه عادت کردیم به این که این جملات را حتما نکنیم که زیاد پایدار نمی مانند ..لا اقل برای ما

گفته بودی عجیب دلتنگی .. دل من هم برای تو تنگ است

  پیش من هم غروب دلتنگ است پیش من هم طلوع کم رنگ است

بعد از این همه سال شاید روزهای زیادی آمد و رفت که من با تمام غمهایشان با تمام خستگی

به آنها بها ندادم .. نگذاشتم « باز هم » زمینم بزنند

باور کن هنوز هم همانطور است .. هنوز هم سخت است نفس کشیدن در میان این همه دلمردگی

  ایستادن در برابر این همه دوست که از روی سرخ من به من تکیه داده اند

هنوز هم مثل شبهای پاییز سخت است خوابیدنم

 کنار نبود کسانی که نیازِآغوششان را با تمام وجود حس می کنم

ولی دیگر مثل گذشته نیست ..

.. فراموش کردم ..

نفس می کشم و برایم مهم نیست که هوایی نباشد

حرف میزنم با این که میدانم مخاطبی نیست یا اگر هست از جنس ما نیست

گریه میکنم اما رو به درختی  یا دیواری که هیچ احساسی ندارد .. 

 همیشه برایت می نویسم .. میدانم که میدانی و میدانم که میخوانی .. مثل همیشه منتظر ..

   زیباست وقتی برای کسی مینویسی که چند سال به  پایش عشق ریختی

و در اوج لحظه های رسیدن

  به خاطر تهمتهای آنها از او بریدی .. و آنها چقدر بد بودند

 تو همیشه میگفتی  لذت عشق یعنی نرسیدن به تو

و همانطور شد .. آرزوی من در آغوش کشیدنت در یک شب آرام و مهتاب بود ..

واین تبدیل به یک تهمت شد

و بعد تو را و مرا در حصار فاصله ها ربودند ..

روزهای سختی بود اما

نتوانستند بعد از این همه سال احساس من را احساس تو را از ما بربایند ..

شاید اینجا را نخواندند که در چهار چوب این دنیا

 می توانند از جلوی رویم چشمان روشنت را محو کنند

اما ....

در درون خودم در قلب چهار پاره ام تو مال منی و هیچ کس حق ورود نخواهد یافت مگر

    مرگ

  همیشهء همیشه برای تو می نویسم و بدونه اینکه بدانی برایت نوشته ام ..

بدونه اینکه بخوانی آنها را پاره می کنم

نگاه کن هنوز دلتنگم .. دلتنگ لحظه های ناب عاشقی که رفت و گم شد در گورستان خاطرات

و زمان چه بی رحمانه می تازد و احساسمان در حصار سالها چه معصومانه می چروکد

من و تو آموختیم که مسئولیت داریم .. با بقیه فرق داریم به جای چرند و پرندهای عاشقانه

کز کردن و کمک خواستن .. باید خودمان برخیزیم ..

یاد گرفتیم که زمانه دشمن است ونباید با این دشمن جنگید باید هر چه او گفت بپذیرفت

و گرنه همانی میشود که او می خواهد ..

    من هم اینجا بس دلم تنهاست

دلم تنگ برای تو..  برای آن عشقی که آمد و بعد از تو رفت 

 و چه آرام زخم خنجر اش  قلبم را پاره پاره کرد ..

 و هنوز هم گاهی فکر می کنم که دردهایکهنه قلبم درد خنجر اوست

برای دردهای دختری که برادر مینامدم و همیشه آرزویم خوب بودنش بوده

برای برادری که جوابی برای دردهای او ندارم .. هیچ وقت

با تمام اینها

بیا بگذاریم زندگی همانی باشد که هست .. فقط ما زیبا فکر کنیم ..

فقط زندگی کنیم .. غمها ماندگار نیستند .. که ما امروز خدایی داریم بهتر از آب روان

که لای این شب بو هاست .. پای آن کاج بلند .. روی آگاهی آب .. روی قانون گیاه

حکایت من و تو حکایت عاشقهایی است که آموختند .. وجود بی انتهای عشق محدود شده

 اینجا چقدر فاصله بیداد می کند .. احساس را ارتباط انتقال نمی دهد

طمع لبهای معشوق را سیم تلفن نمی فهمد ..

نگاه زیبای عاشق را وب کم درک نمی کند

پس جدا باشیم و هر شب زیر نور ماه به امید این که معشوق هم به ماه نگاه می کند

بگذاریم مهتاب حرفهایمان را انتقال دهد .

امسال هم تمام شد .. مثل سال پیش .. مثل سالهای پیش

  امسال سعی کردیم رشد کنیم برجا بمانیم تا زیر هجوم تند بی کسی ها له نشویم

دردهای ناگفتنی را تا اعماق قلب قورت دهیم

تا شاید روزی یادمان برود که دردی هم بوده

آرام حرف بزنیم  گرچه فریاد هم دردی برایمان دوا نمی کند.. 

 

 دعایت زود بر آورده می شود ..

دعا کن که بتوانیم استوار باشیم دعا کن که  تمام آنهایکه زندگی می کنندزندگی کنند

 دعا کن برای دستهایی که هیچ وقت جواب نمی گیرند .

برای قلبهایی که همیشه تبدارند

چشمهایی که همیشه بارانیند

 

حرفهایم تمامی ندارد.. این صفحه هم حوصله حرفهای من را ندارد

 

 

سر خط

 میدانم که هیچ وقت بعد از آن تصمیم نمی توانم ببیمنمت

جای دستهای من در دستانت نثار کس دیگری شد 

 واین چقدر بهانه است برای گریه های شبانه من 

اما گذشت وگذشت من خود را مجبور به قبول این واقعیت کردم

 که لیاقت دستهایت مال من نبود ..

سال خوبی پر از بر آورده شدن همان آرزوهایی که همیشه میگفتی برای همیشه کال می مانند داشته باشی

برای تو